ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

709

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

باكيش او را بگرفت و در كرك زندانى كرد . سلطان كه اين اخبار را شنيد عازم دفع مخالفان شد . نخست دمرداش را به جاى ايتمش مقام اتابكى داد و قرماش جاندار دواتدار را به جاى يونس برگزيد و ديگر مراتب را كه خالى مانده بود ترميم كرد . خليفه المتوكل بن المعتضد را كه در بند بود آزاد كرد و به مقام خلافتش بازگردانيد و كسى را كه به جاى او نصب نموده بود عزل كرد . الناصرى و يارانش چند روز در دمشق ماندند ، سپس آهنگ حركت به مصر نموده و همگان به راه افتادند . خبر حركتشان در همه جا منتشر شد . تا به بلبيس رسيدند . سپس به طرف بركة الحاج راندند و در آنجا در هفتم جمادى الاخر همان سال خيمه زدند . سلطان همراه با مماليك خود بيرون آمد و باقى روز را در برابر قلعه درنگ كرد . سپاهيان و عامهء مردم دسته دسته مىرفتند و به الناصرى مىپيوستند ، چنان كه سرزمين بركة الحاج را پر كردند . بيشتر امرايى كه با سلطان بودند از الناصرى امان خواستند و الناصرى امانشان مىداد . الناصرى سلطان را از حال امرايش آگاه كرد . چون نبرد آغاز شد جماعتى از لشكريان سلطان برقوق به رزم دشمن رفتند و پس از نبردى شكست خورده نزد سلطان بازگشتند . سلطان در عاقبت كار خويش به انديشه فرو رفت و از هم گسيختن دولت خود را به عيان مىديد . در نهان به الناصرى پيام صلح داد و با او ملاطفت آغاز نهاد و گفت كه او را بر سر قلمروش باقى خواهد گذاشت و در كارهاى ديگر خادمان و ياران او را به كار خواهد گرفت . الناصرى سلطان را پيام داد كه مىتواند شب هنگام خود جان خويش نجات دهد و متوارى شود مباد از كسانى غير از مماليك بيبغاوى او را آسيبى رسد . سلطان برقوق آن گروه از مماليكش را كه باقى مانده بودند اجازت داد كه بروند و خود نيز به خانه رفت . سپس با جامهء مبدل بيرون آمد و در جايى از شهر پنهان شد الناصرى بامداد روز بعد با يارانش به قلعه درآمدند و بر آن مستولى شدند . فاتحان ، امير حاج ابن الاشرف را بياوردند و بار ديگر بر تخت نشاندند . و او را الملك المنصور لقب دادند . سپس امير چوپانى و ديگر امراى در بند را كه در زندان اسكندريه بودند فراخواندند . آنان شتابان بيامدند و روز دوم به قاهره رسيدند . الناصرى و اصحابش سوار شده به استقبال آنان رفتند . چوپانى در اصطبل نزد او فرود آمد و با او در راندن كار ملك شركت جست . باقى روز را در شهر ندا دادند و سلطان الملك الظاهر برقوق را طلبيدند . يكى از مماليك چوپانى جاى نهانى او را نشان داد . چون الناصرى او را ديد زمين ادب ببوسيد و در اكرام او مبالغه كرد . سوگند خورد كه او را امان داده است و او را به قلعه آورد و در جايى در خور او جاى داد . سپس در باب تعيين سرنوشت او به مشورت نشستند . منطاش و بزلار بيش از ديگران